جشنواره تخفیفی
حداکثر تا 44% تخفیف ویژه برای دوره‌ها
248
روز
13
ساعت
38
دقیقه
34
ثانیه
همین حالا ثبت نام کنید

بلاگ

داستان خرگوشی که تو اتاقش نمی خوابید

تو یه جنگل 🏞سرسبز و قشنگ تویه لونه بزرگ با اتاقای خوشگل مامان خرگوشه و بابا خرگوشه با دم پنبه ای خرگوش🐇 ناز و کوچولو زندگی می کردند. مامان خرگوشه و بابا خرگوشه خیلی دم پنبه ای رو دوسش 💞 داشتن و همیشه واسش هویج خوشمزه و آبدار  از مزرعه ی هویج 🥕 می کندن […]

تحلیل انیمیشن قرمز شدن

موضوع و داستان انیمیشن قرمز شدن:  انیمیشن قرمز شدن یا [ Turning red] داستان یک نوجوان به نام میشل سیزده ساله ای را روایت می‌کند که فکر می کند تمام تصمیمات زندگی اش را خودش می گیرد و مستقل شده در صورتی که اصلاً این طور نیست و تصمیمات و برنامه های زندگی اش توسط […]

داستان من دیگه خجالت نمی کشم

احسان کوچولو خجالتی احسان کوچولو خجالتی 🙇🏻 بعضی روزها با مامانش می رفت پارک 🚵🏽‍♂️ اما وقتی می رسیدند آن جا از کنار مامانش تکان نمی خورد و نمی رفت با بچه ها بازی کند. هر قدر هم که مامانش به او می گفت پسرم برو با بچه ها بازی کن، فایده ای نداشت. احساس […]

داستان خرگوش و باغبان

روزی روزگاری ، باغی بود با گل ها و گیاهان زیبا. 🌷 باغبان از کار و زحمتی که در باغ کشیده بود، خشنود و راضی بود. گیاهان باغ قشنگ بودند  و همه نوع رنگ و شکلی در آن ها دیده می شد. برگ ها و شاخه ها به شکل طبیعی خود بودند. باغبان می دانست […]

عروسک مهسا کوچولو

مهسا یک عروسک جدید 🧸خریده بود که هر وقت دکمه روی شکمش را فشار می داد می گفت : « مامان … مامان من به به می خوام. » بعد مهسا یک شیشه شیر اسباب بازی بهش می داد. عروسکش شیر می خورد و با لبخند از مهسا تشکر می کرد. مهسا چند روز با […]

داستان تولد کرمولک

در یک روز زیبای بهاری 🦋 کرمولک قصه ما در کنار بوته گل سرخ باغچه 🌹 نشسته بود و به خواهر کوچولوش نگاه می​ کرد. مادر کرمولک از او خواسته بود تا مراقب خواهرش باشد تا موقع بازی کردن برای او اتفاقی نیفتد. اما این مارمولک کوچولوی ما آن روز اصلا حوصله بازی 🎲 نداشت […]

داستان کفش های نو

مدرسه سارا کوچولو 👧🏻 به خانه‌شان خیلی نزدیک بود.  و او هرروز خودش صبح‌ها می‌رفت و ظهرها هم برمی‌گشت. البته مادرش 👩🏻 جلوی در می‌ایستاد و مواظب او بود. کنار مدرسه یک مغازه کفش‌فروشی بود که سارا وقتی تعطیل می‌شد، چند لحظه‌ای می‌ایستاد و از پشت شیشه‌ کفش‌ها را نگاه 👁‍🗨 می‌کرد. چون جنس های […]

داستان لاکی لاک پشت

لاکی یک لاک پشت 🐢 کوچک بود که چندان مدرسه 🏢 رفتن را دوست نداشت. نشستن در کلاس و گوش کردن به معلم برای ساعت ها، او را خسته می کرد و او خشمگین می شد. اگر بچه ها کتاب، مداد یا دفتر او را می گرفتند یا او را هل می دادند، او بسیار […]

داستان آرزوی مورچه کوچولو

مورچه کوچولو چشمانش را باز کرد. صبح شده بود. صدای پرنده ‏ها به گوش می‏ رسید. آن ها روی درخت‏ ها جست و خیز می‏ کردند. نسیم صبح‏ گاهی آهسته می‏ وزید. مورچه کوچولو به طرف نامعلومی به راه افتاد. دیدن دریا برایش یک رویا بود. نتوانست جلوتر برود چون آب‏ های زیادی کنار خیابان […]

داستان اتحاد پرنده ها

توی یک جنگل زیبا روی یک درخت قشنگ یک لانه پرنده بود، در لانه سه تا تخم زرد بود. وقتی پرنده زرد روی تخم ها خوابید پرنده جفت برای او غذا می آورد چند روزی گذشت جوجه ها از توی تخم بیرون آمدند اول خیلی قشنگ نبودند، جایی را هم نمی دیدند فقط دهانشان را […]
در حال جستجو...