جشنواره تخفیفی
حداکثر تا 44% تخفیف ویژه برای دوره‌ها
248
روز
14
ساعت
58
دقیقه
48
ثانیه
همین حالا ثبت نام کنید

دسته: شعر و داستان

داستان کودکانه مبل راحتی

آقای بارونز دیگه مبل راحتی ش رو نیاز نداره. اون مبل راحتیش رو گذاشت دم در تا ماشین زباله جمع کن بیاد و اونو ببره. اسم اون مبل راحتی، کایلی بود. کایلی از این که آقای بارونز دیگه اونو توی خونه‌اش نیاز نداره، خیلی ناراحت شد. آقای بارونز به خانم همسایه گفته بود: پارچه‌ی این […]

داستان پینوکیو راستگو

[vc_row][vc_column][vc_column_text] دریک دهکده کوچک 🏞 واقع درایتالیا مرد منبت کاری زندگی می کرد که ژپتو نام داشت. روزی او یک عروسک چوبی ساخت. از آن جا که خوانواده ای نداشت با خودش گفت: ای کاش 🥺 این عروسک یک پسر زنده و واقعی بود. ناگهان در کمال تعجب عروسک شروع به حرف زدن کرد: سلام […]

دوستی کرگدن و دم جنبانک

[vc_row columns=”1″][vc_column][vc_column_text] کرگدن جوانی 🦏در جنگل به تنهایی زندگی میکرد. روزی پرنده ای 🐤 به نام دم جنبانک که داشت در آن حوالی پرواز می کرد آن را دید و ازش پرسید: چرا تنهایی؟ جواب داد: خب کرگدن ها همیشه تنها هستند. دم جنبانک گفت: یعنی تو هیچ دوستی نداری؟ کرگدن که تابحال این کلمه رو […]

جوجه تیغی و رد شدن از خیابون

[vc_row][vc_column][vc_column_text] روزی روزگاری در کنار جاده ای شلوغ و پر رفت و آمد 🚗 ، پرچین سبز و پرپشتی 🏞 وجود داشت.  جوجه تیغی کوچکی 🦔 در کنار این پرچین با ترس ایستاده بود. چون که زمان آن رسیده بود که مادرش قوانین عبور از جاده های شلوغ را به او یاد دهد  و عبور […]

داستان خرگوشی که تو اتاقش نمی خوابید

تو یه جنگل 🏞سرسبز و قشنگ تویه لونه بزرگ با اتاقای خوشگل مامان خرگوشه و بابا خرگوشه با دم پنبه ای خرگوش🐇 ناز و کوچولو زندگی می کردند. مامان خرگوشه و بابا خرگوشه خیلی دم پنبه ای رو دوسش 💞 داشتن و همیشه واسش هویج خوشمزه و آبدار  از مزرعه ی هویج 🥕 می کندن […]

داستان من دیگه خجالت نمی کشم

احسان کوچولو خجالتی احسان کوچولو خجالتی 🙇🏻 بعضی روزها با مامانش می رفت پارک 🚵🏽‍♂️ اما وقتی می رسیدند آن جا از کنار مامانش تکان نمی خورد و نمی رفت با بچه ها بازی کند. هر قدر هم که مامانش به او می گفت پسرم برو با بچه ها بازی کن، فایده ای نداشت. احساس […]

داستان خرگوش و باغبان

روزی روزگاری ، باغی بود با گل ها و گیاهان زیبا. 🌷 باغبان از کار و زحمتی که در باغ کشیده بود، خشنود و راضی بود. گیاهان باغ قشنگ بودند  و همه نوع رنگ و شکلی در آن ها دیده می شد. برگ ها و شاخه ها به شکل طبیعی خود بودند. باغبان می دانست […]

عروسک مهسا کوچولو

مهسا یک عروسک جدید 🧸خریده بود که هر وقت دکمه روی شکمش را فشار می داد می گفت : « مامان … مامان من به به می خوام. » بعد مهسا یک شیشه شیر اسباب بازی بهش می داد. عروسکش شیر می خورد و با لبخند از مهسا تشکر می کرد. مهسا چند روز با […]

داستان تولد کرمولک

در یک روز زیبای بهاری 🦋 کرمولک قصه ما در کنار بوته گل سرخ باغچه 🌹 نشسته بود و به خواهر کوچولوش نگاه می​ کرد. مادر کرمولک از او خواسته بود تا مراقب خواهرش باشد تا موقع بازی کردن برای او اتفاقی نیفتد. اما این مارمولک کوچولوی ما آن روز اصلا حوصله بازی 🎲 نداشت […]

داستان کفش های نو

مدرسه سارا کوچولو 👧🏻 به خانه‌شان خیلی نزدیک بود.  و او هرروز خودش صبح‌ها می‌رفت و ظهرها هم برمی‌گشت. البته مادرش 👩🏻 جلوی در می‌ایستاد و مواظب او بود. کنار مدرسه یک مغازه کفش‌فروشی بود که سارا وقتی تعطیل می‌شد، چند لحظه‌ای می‌ایستاد و از پشت شیشه‌ کفش‌ها را نگاه 👁‍🗨 می‌کرد. چون جنس های […]

داستان لاکی لاک پشت

لاکی یک لاک پشت 🐢 کوچک بود که چندان مدرسه 🏢 رفتن را دوست نداشت. نشستن در کلاس و گوش کردن به معلم برای ساعت ها، او را خسته می کرد و او خشمگین می شد. اگر بچه ها کتاب، مداد یا دفتر او را می گرفتند یا او را هل می دادند، او بسیار […]

داستان آرزوی مورچه کوچولو

مورچه کوچولو چشمانش را باز کرد. صبح شده بود. صدای پرنده ‏ها به گوش می‏ رسید. آن ها روی درخت‏ ها جست و خیز می‏ کردند. نسیم صبح‏ گاهی آهسته می‏ وزید. مورچه کوچولو به طرف نامعلومی به راه افتاد. دیدن دریا برایش یک رویا بود. نتوانست جلوتر برود چون آب‏ های زیادی کنار خیابان […]
در حال جستجو...